دلم يك دل سييييير راز و نياز و بيداري بعد از نماز مي خواد..
باز هم ..
تا خدا فاصله ای نیست بیا،
با هم از پیچ و خم سبز گیاه، تا ته پنجره بالا برویم
و ببینیم خدا،
پشت این پنجره ها
لحظه ای کاشته است؟!
تا خدا فاصله ای نیست بیا، با هم از غربت این نادانی
سوی اندیشه ادراک افق
مثل یک مرغ غریب
لحظه ای، پر بزنیم...
کاش، می شد همه سطح پر از روزن دل
بستر سبز علف های مهاجر می شد
یا همان فهم عجیب گل سرخ
یا همین پنجره گرد غروب
تا مرا با تو از این سادگی مبهم ترس
ببرد تا خود آرامش احساس پر از فهم وصال!
تا خدا، فاصله ای بود اگر
من چه می دانستم که اقاقی زیباست؟!
یا گل سرخ، پر از سر خداست؟!
یا اگر بود که من، لای اوراق پر از سجده برگ، رمز تسبیح! نمی نوشیدم!
و از آن رویش مرطوب شعور من و تو،
در دل گرم و پر از شور امید
خطی از عشق نمی فهمیدم!
من،
به پرواز خدا در دل من، در دل تو
مثل هر صبح پر از آیه و نور، بارها! معتقدم،
و قسم می خورم این بار، به هر آیه نور
مهين رضواني فرد

پ.ن : آرامشي مي خواهم پر از ايمان..
يك دل سيـــر راز و نياز
اشك هايي از جنس استغفار ..
دست هايي لرزان از ندامت..
خداوندا ! رو سياهم. مي پذيري مرا ؟؟ !
الو ؟ الو ؟ خونه خداست ؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:
نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست
وبر روی گونه اش غلطید و باهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا
باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم
میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟
این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا
دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .
مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت
سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:
آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...
کاش همه مثل تو به جای خواسته
های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن ، درحالیکه لبخندی بر لب داشت
در آغوش خدا به خواب رفت

پ.ن : بگذاریم که احساس هوایی بخورد ................