اینکه در قلبت جای دارم

خیلی خوب است اما ................

همیشه لبخند بزن چرا که

وقتی دلت می گیرد

تامرز خفگی پیش می روم !!!!!!!!!

 

 

 

 

فرشته


ادامه نوشته

این نیز بگذرد...

می نویسم تا نمیرد فریاد...

می نویسم تا بمانم در یاد...


می نویسم در دل این آوار...

می نویسم می روم من چون باد...


می نویسم آشیانم خالی است...

می نویسم این سفر پوشالیست...


می نویسم چون که اشکم را ندید...

می نویسم روح من شد نا پدید...


می نویسم عشق من، من را ندید...

می نویسم جای من زهر هلاهل را چشید...


می نویسم از خودم از مادرم...

می نویسم از پدر، تاج سرم...


می نویسم از برادرهای خود...

می نویسم از دو عشقم از دو بت...


می نویسم چون دلم می خواهد!...

می نویسم تا سحر بیدارم...


می نویسم تا که این هم بگذرد...

می نویسم تا که من هم بگذرم...









ادامه نوشته

محبت بی منّت  ( شیوانا )

پیرمرد ثروتمندی به سختی بیمار بود و با وجودی که


 چندین پسر و دختر بزرگ و بالغ داشت اما هیچ‌کدام سراغی از پدر و مادر پیر خود نمی‌گرفتند


و هر کدام مشغول زندگی خود بودند.


این مرد ثروتمند باغبان جوانی داشت


 که خود را دلسوز و غمخوار زن و شوهر پیر معرفی و از آنها مراقبت می‌کرد


 اما در عین حال دایم بر سر آنها منت می‌گذاشت


و در مورد بی‌وفایی فرزندان پیرمرد بدگویی می‌کرد


 و خودش را بهترین و دلسوزترین دوست و یاور می‌دانست.


کم‌کم حال پیرمرد دگرگون شد  و باغبان جوان ترسید


 که زحماتش هدر رود به همین خاطر دایم به پیرمرد فشار می‌آورد

که بابت زحماتش بخشی از باغ و طویله را به نام او کند.

اما پیرمرد که ارث و میراث خود را متعلق به فرزندانش می‌دانست ،

از این کار طفره می‌رفت

 و در نتیجه اهانت و بدگویی و فشار روانی باغبان جوان بر او و زن پیرش شدت
 
می‌گرفت.

سرانجام خبر رسید که مادر باغبان جوان هم دچار بیماری شده و به مراقبت نیاز دارد.

باغبان جوان که حرص تصاحب طویله و باغ، او را دیوانه کرده بود

نسبت به بیماری مادرش بی‌اعتنایی می‌کرد

 و می‌گفت که حال و حوصله رسیدگی به او را ندارد

و باید بقیه بچه‌ها از او نگهداری کنند.

مادر باغبان چون زن فقیری بود کسی دور و برش نمی‌رفت

و به همین خاطر شیوانا و شاگردان به او کمک می‌رساندند تا بهبود یابد.

یک روز پیرمرد ثروتمند با واسطه از شیوانا برای دفع مزاحمت باغبان جوان کمک
 
خواست.

شیوانا به بالین پیرمرد رفت و متوجه شد به خاطر فشار روانی باغبان، به شدت
 
تحلیل رفته است.

شیوانا کمی حرف‌های پیرمرد را شنید و سپس به باغبان گفت:

"تو نزدیک شش ماه از این زن و مرد پیر مراقبت کردی

 و در عین حال از سفره همین آدم‌ها تغذیه می‌کردی.

 اگر این مرد و زن پیر شخصی را برای مراقبت از خودشان استخدام می‌کردند

حقوق آن شخص مقدار مشخصی می‌شد

 و بدون اینکه از زخم‌زبان‌های آن شخص بابت بدگویی فرزندانشان عذاب بکشند

می‌توانستند از مراقبت‌های یک فرد مناسب بهره ببرند. "

سپس شیوانا چند سکه از پیرمرد گرفت و به باغبان جوان داد و گفت:

"این سکه‌ها بابت زحمت شش ماهه تو.

بنابراین دیگر حسابی با این خانواده نداری.

 قیمت طویله و باغ هم چند صد برابر زحمت توست

و دلیلی ندارد که این مرد آنها را به خاطر نفرتی که تو در دلش کاشتی به تو بدهد."

باغبان جوان با ناراحتی از جا برخاست و گفت:

 "این درست نیست! بچه‌های این مرد و زن خیلی بی‌وفا و پست هستند. آ

نها پدر و مادر خودشان را به حال خود رها کرده‌اند و پی زندگی خودشان رفته‌اند

و این من بودم که خودم را خوار و حقیر کردم و شش ماه از آنها مراقبت کردم.

پس من از فرزندان آنها برایشان دلسوزترم و نسبت به داشتن طویله و باغ برحق‌ترم!"

شیوانا لبخندی زد و گفت: "وقتی قرار باشد محبت و دلسوزی را با پول محک بزنی


باید در نظر داشته باشی که ممکن است طرف مقابلت


اهل حساب و کتاب باشد و قیمت محبت را صفر بگیرد و فقط بهای کار تو را حساب کند.


در مورد نظری که در مورد فرزندان این شخص داری بهتر است سکوت کنی


و وقتی خودشان همگی این‌جا جمع شدند با شهامت مقابل خودشان بگویی


 تا جوابت را بدهند نه اینکه پشت سرشان بدگویی کنی


و مقابل چشمان پدر و مادر بد فرزندان را بگویی.


در ضمن شخصی اجازه دارد در مورد عیب دیگران نظر دهد که


خودش این عیب و اشکال را نداشته باشد.


همین الان مادر پیر تو به شدت بیمار شده و نیازمند همراهی و مراقبت فرزند دلسوزش است.


تو دیگر نگران این مرد و زن پیر و فرزندان بی‌وفا و طویله نباش.


اینها شخصی را برای این کار استخدام خواهند کرد.


سکه‌هایت را که گرفتی نزد مادرت برو و از او مراقبت کن.


با بقیه پول‌ها هم طویله‌ای کوچک برای خودت دست و پا کن


و بی‌جهت چشم طمع به طویله و باغ این خانواده نداشته باش


 که آنها وقتی محبت پدر و مادری والدین خود را فراموش می‌کنند


و پی کار خود می‌روند صد مرتبه بدتر محبت منت‌دار و هدفدار تو


در قبال پدر و مادرشان را نیز به فراموشی می‌سپارند."





شیوانا


 




محبت نکردن بهتر از محبت با منّت هس.. نه ؟
 
 
 

 
خودمم بعدا در این مورد مطلبی اضافه میکنم




مامانم رف ...


ادامه نوشته

دلم می خواست یک جایی باشی

خدایا ! دلم می خواست یک جایی باشی،حتی اگر شده یک جای دور.

آن وقت حتما می آمدم پیشت. حتی اگر پیش تو آمدن سخت بود.

همه اش دنبالت می گردم. می گویند تو همه جا هستی.اما من پیدایت نمی کنم.

مگر تو نگفتی از رگ گردن به شما نزدیکترم؟

همه اش به این آیه فکر می کنم.این ایه مثل یک راز است

یک راز مهم که من ان را نمی توانم بفهمم.

آخر رگ گردن نزدیک ما نیست،درون ماست.قسمتی از ماست.

به این ایه فکر می کنم و دلم هرّی میریزد ...........

انگار یک چیزی توی رگ هایم راه می افتد. یک چیز دوست داشتنی و قشنگ ...

خدایا این چیزی که در رگ های من می گردد تویی؟؟؟



آیا فکر می کنی خدا همین نزدیکی هاست؟ همین دور و برها؟ از کجا این را میدانی؟

هیچ وقت نزدیکی او را حس کرده ای؟ هیچ وقت فکر کرده ای چه وقت هایی بیشتر نزدیکت می اید؟

اما چرا ... چرا اینقدر احساس فاصله می کنیم ؟؟؟ !


عرفان نظر آهاری











مامانم از فردا چند روزی میره سفر. حدود 4 روز

خدا جون، صبرم بده دوریش رو تحمل کنم.هرچند به اصرار من و بابا میره

ولی ازت می خوام صبرم رو زیاد کنی تا تحمل کنم...

اشکام داره میریزه رو کیبورد ....

به زور تحمل کردم.ولی الان ترکیدم

مامان جونم همیشه شاد باشی و سلامت

خدای خوبم، کمکــــــــــــــــــــــــــــ

تفلد تفلد..............


ادامه نوشته

سوژه


ادامه نوشته

برا دل خودم

 

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت. خدا دنیای بی زنجیر آفرید

آدم بود که زنجیر رو ساخت .. شیطان هم کمکش کرد

دل زنجیر شد،زن زنجیر شد، دنیا پر از زنجیر شد

و آدم ها همه دیوانه زنجیری !

خدا دنیا را بی زنجیر می خواست.نام دنیای بی زنجیر امّا ، بهشت است

امتحان آدم همینجا بود.دست های شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت : زنجیرهایتان را پاره کنید.شاید نام زنجیر شما عشق باشد !

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد.نامش را مجنون گذاشتند .....

مجنون اما نه دیوانه بود، و نه زنجیری.این نام را شیطان برای او گذاشت.

شیطان آدم را در زنجیر می خواست.

لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست.

لیلی می دانست خدا چه می خواهد.

لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.

لیلی زنجیر نبود.لیلی نمی خواست زنجیر باشد.

لیلی ماند.

زیرا لیلی نام دیگر آزادی است ...





خدا جون، هیچ وقت مامانم رو ازم دور نکن.هیچ وقت ............

هفته سلامت رو هم تبریک میگم

برای همه آدم ها آرزوی سلامتی

و برای همه مریض ها و کسایی که رو تخت بیمارستان اند آرزوی شفا می کنم...

و ....

هو الشافی .....

ادامه نوشته

پری خفه خواهد شد + پری نخودی می شود


ادامه نوشته

میراث پدر علیه السلام!

سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.اما زخمی درپهلو دارم.زخمی که به

دشنه ای تیز پدر برایم به یادگار گذاشته است.

هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو

ندارم.

پدرم وصیت کردله است که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی

گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده خوشتر تا

طلب نوشدارو از ناکسان و کسان.زیرا درد است که مرد می زاید و

زخم است که انسان می افریند.

پدرم گفته است:قدر هر ادمی به عمق زخمهای اوست.

پس زخمهایت را

گرامی دار.

زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است.تو اما در پی

زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد و هیچ نوشدارویی

شگفت تر از عشق نیست.ونوشداروی عشق تنها در دستان اوست.

او که  نامش خداوند است.

پدرم گفته بود که عشق شریف است وشگفت است و معجزه گر.

اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو

دارد دستهایش این همه از عشق پر است .و نگفته بود که او هر که را

دوست تر دارد بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد!

زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد.من پیچ

می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم!من این

پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم زیرا به یادم می اورد

که سنگ نیستم چوب نیستم خشک و خاک نیستم که انسانم...

پدرم وصیت کرده است و گفته است:از جانت دست بردار از زخمت اما

نه.زیرا اگر زخمی نباشد دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی

نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد

و عاشق اگر نباشی خدایی نخواهی داشت...

دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم که این زخم عشق است

وعشق میراث پدر است.

میراث پدر علیه السلام!

 

چه بسیارند ...

کسانی که همیشه حرف می زنند بی آنکه چیزی بگویند

و چه کم اند ...

کسانی که حرفی نمی زنند اما بسیار می گویند .               (دکتر شریعتی)

 

پ.ن :  چقدر این حس من خوبه .. همین که از تو میمیرم .........

 

پ.ن :   آرامش....

 


ادامه نوشته

خدایا.. دستمُ بگیر


           و ارامشم رو بهم برگردون .........          


خواهش می کنم !!

13 را هم بدر نمودیـــــــــــم !


ادامه نوشته

خدایم لا به لای طوفان ها بود ....

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت


دختر هابیل جوابش کرد و گفت:نه، هرگز! همسری ام را سزاوار نیستی؛


تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.


تو همانی که بر کشتی سوار نشدی.


خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را.


به پدرت پشت کردی،به پیمان و پیامش نیز


غرورت غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟


 

پسر نوح گفت:اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا آن که بر کشتی سوار است.


 من خدایم را لا به لای طوفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل ....


 

دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،


هر کفری بدل به ایمان می شود.آن چه تو به آن رسیدی ، ایمان به اختیار نبود،


پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست

 

پسر نوح گفت:آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدار و مریز دارند


که به بادی ممکن است از دستشان برود..


من آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش


و با دستان بسته نیز لمسش می کنم.


خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد

 

دختر هابیل گفت:باری تو سرکشی کردی و گناهکاری.گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد

 

پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن که جسارت عصیان دارد،شجاعت توبه نیز داشته باشد.


شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد

 

دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد


و آنگاه گفت: شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد.


اما نام عصیان تو  دلیری نبود. دنیا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال ازمون و خطا این همه نیست...

 

پسر نوح گفت:


به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش.


پیش از آنکه دستهای درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند.


گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد.


 گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت

 

من این گونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است،


راه تو مطمئن تر، دختر هابیل!

 

پسر نوح این را گفت و رفت.


دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است


و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسریش را سزاوار بودم؟؟؟


...

عرفان نظر آهاری



خدایا... شکرت


ادامه نوشته

ادامه پست پایین....

امروز شنبه بود.

و اولین نوشه یعنی اولین هفته از کتاب نامه های خط خطی رو براتون میزارم


اینم همون هفته اول.

گذاشتم که مدلش رو ببینین که مثه یه دفتر میمونه



خدایا ! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم.

همانی که وقتی دلش میگیرد، و بغضش می ترکد،می آید سراغت.

من همانی ام که همیشه دعا های عجیب و غریب می کند و چشم هایش را می بندد و می گوید :

" من این حرف ها سرم نمی شود.باشد دعایم را مستجاب کنی "

همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند،

همانی که نماز هایش یک در میان قضا می شود.

و کلی روزه نگرفته دارد.

همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف میزند و گاهی بد جنس می شود.

البته گاهی هم خودخواه ! گاهی هم دروغگو ...

حالا یادت آمد من کی هستم؟

امیدوارم بین این همه ادم که داری ، من یکی را تشخیص دهی

البته می دانم که مرا خیلی خوب میشناسی.

تو اسم مرا میدانی. میدانی کجا زندگی می کنم

و به کدام مدرسه میرم.

تو حتی اسم تک تک معلم های مرا میدانی.

تو میدانی من چندتا لباس دارم و هرکدامشان چه رنگی است.اما ....

خدایا ! اما من هیچی از تو نمی دانم.هیچی که دروغ است.

چرا،یک کمی می دانم.اما این یک کمی خیلی کم است.

راستش من این دفتر را برای همین خریده ام.

آخر میدانی؟ من مدت هاست که می خواهم برایت بنویسم.

البته من همیشه با تو حرف زده ام.باز هم حرف میزنم

اما راستش چند وقتی است که چند تصمیم جدید گرفته ام.

دوست دارم عوض بشوم.دوست دارم بزرگ بشوم.دوست دارم بهتر باشم

من یک عالم سوال دارم.سوال هایی که هیچ کس جوابش را بلد نیست.

دوست دارم تو جوابم را بدهی.

نمی دانم.شاید هم من اصلا سوالی ندارم. 

و می خواهم تو به من سوال های تازه یاد بدهی.اما باید قول بدهی کمکم کنی.قول میدهی؟

راستی.یادت باشد.این دفتر یک راز است خدا !!

راز من و تو.

خواهش می کنم درباره این دفتر به کسی چیزی نگو.حتی به مادرم !

از یک جایی شروع کن.

تو هم یک جوری سر صحبت را با خدا وا کن.

یکم از خودت بگو.

درست است که خدا تو را خوب میشناسد،

اما عیبی ندارد.خودت را به او معرفی کن.

راستی ! تو چه برنامه ای داری؟ می خواهی توی این دفتر چکار کنی؟

به خدا چه می خواهی بگویی؟چه می خواهی برایش بنویسی؟









عید اومده عید اومده بهارههههههه


ادامه نوشته

ادامه نوشته