اینکه در قلبت جای دارم
خیلی خوب است اما ................
همیشه لبخند بزن چرا که
وقتی دلت می گیرد
تامرز خفگی پیش می روم !!!!!!!!!

اینکه در قلبت جای دارم
خیلی خوب است اما ................
همیشه لبخند بزن چرا که
وقتی دلت می گیرد
تامرز خفگی پیش می روم !!!!!!!!!

می نویسم تا نمیرد فریاد...
می نویسم تا بمانم در یاد...
می نویسم در دل این آوار...
می نویسم می روم من چون باد...
می نویسم آشیانم خالی است...
می نویسم این سفر پوشالیست...
می نویسم چون که اشکم را ندید...
می نویسم روح من شد نا پدید...
می نویسم عشق من، من را ندید...
می نویسم جای من زهر هلاهل را چشید...
می نویسم از خودم از مادرم...
می نویسم از پدر، تاج سرم...
می نویسم از برادرهای خود...
می نویسم از دو عشقم از دو بت...
می نویسم چون دلم می خواهد!...
می نویسم تا سحر بیدارم...
می نویسم تا که این هم بگذرد...
می نویسم تا که من هم بگذرم...

اما چرا ... چرا اینقدر احساس فاصله می کنیم ؟؟؟ !
عرفان نظر آهاری
مامانم از فردا چند روزی میره سفر. حدود 4 روز
خدا جون، صبرم بده دوریش رو تحمل کنم.هرچند به اصرار من و بابا میره
ولی ازت می خوام صبرم رو زیاد کنی تا تحمل کنم...
اشکام داره میریزه رو کیبورد ....
به زور تحمل کردم.ولی الان ترکیدم
مامان جونم همیشه شاد باشی و سلامت
خدای خوبم، کمکــــــــــــــــــــــــــــ
سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.اما زخمی درپهلو دارم.زخمی که به
دشنه ای تیز پدر برایم به یادگار گذاشته است.
هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو
ندارم.
پدرم وصیت کردله است که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی
گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده خوشتر تا
طلب نوشدارو از ناکسان و کسان.زیرا درد است که مرد می زاید و
زخم است که انسان می افریند.
پدرم گفته است:قدر هر ادمی به عمق زخمهای اوست.
پس زخمهایت را
گرامی دار.
زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است.تو اما در پی
زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد و هیچ نوشدارویی
شگفت تر از عشق نیست.ونوشداروی عشق تنها در دستان اوست.
او که نامش خداوند است.
پدرم گفته بود که عشق شریف است وشگفت است و معجزه گر.
اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو
دارد دستهایش این همه از عشق پر است .و نگفته بود که او هر که را
دوست تر دارد بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد!
زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد.من پیچ
می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم!من این
پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم زیرا به یادم می اورد
که سنگ نیستم چوب نیستم خشک و خاک نیستم که انسانم...
پدرم وصیت کرده است و گفته است:از جانت دست بردار از زخمت اما
نه.زیرا اگر زخمی نباشد دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی
نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد
و عاشق اگر نباشی خدایی نخواهی داشت...
دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم که این زخم عشق است
وعشق میراث پدر است.
میراث پدر علیه السلام!

چه بسیارند ...
کسانی که همیشه حرف می زنند بی آنکه چیزی بگویند
و چه کم اند ...
کسانی که حرفی نمی زنند اما بسیار می گویند . (دکتر شریعتی)
پ.ن : چقدر این حس من خوبه .. همین که از تو میمیرم .........
پ.ن : آرامش....
خدایا.. دستمُ بگیر
و ارامشم رو بهم برگردون .........
خواهش می کنم !!
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت
دختر هابیل جوابش کرد و گفت:نه، هرگز! همسری ام را سزاوار نیستی؛
تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.
تو همانی که بر کشتی سوار نشدی.
خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را.
به پدرت پشت کردی،به پیمان و پیامش نیز
غرورت غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟
پسر نوح گفت:اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا آن که بر کشتی سوار است.
من خدایم را لا به لای طوفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل ....
دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،
هر کفری بدل به ایمان می شود.آن چه تو به آن رسیدی ، ایمان به اختیار نبود،
پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست
پسر نوح گفت:آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدار و مریز دارند
که به بادی ممکن است از دستشان برود..
من آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش
و با دستان بسته نیز لمسش می کنم.
خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد
دختر هابیل گفت:باری تو سرکشی کردی و گناهکاری.گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد
پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن که جسارت عصیان دارد،شجاعت توبه نیز داشته باشد.
شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد
دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد
و آنگاه گفت: شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد.
اما نام عصیان تو دلیری نبود. دنیا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال ازمون و خطا این همه نیست...
پسر نوح گفت:
به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش.
پیش از آنکه دستهای درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند.
گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد.
گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت
من این گونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است،
راه تو مطمئن تر، دختر هابیل!
پسر نوح این را گفت و رفت.
دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است
و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسریش را سزاوار بودم؟؟؟
...
عرفان نظر آهاری
و اولین نوشه یعنی اولین هفته از کتاب نامه های خط خطی رو براتون میزارم

اینم همون هفته اول.
گذاشتم که مدلش رو ببینین که مثه یه دفتر میمونه

خدایا ! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم.
همانی که وقتی دلش میگیرد، و بغضش می ترکد،می آید سراغت.
من همانی ام که همیشه دعا های عجیب و غریب می کند و چشم هایش را می بندد و می گوید :
" من این حرف ها سرم نمی شود.باشد دعایم را مستجاب کنی "
همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند،
همانی که نماز هایش یک در میان قضا می شود.
و کلی روزه نگرفته دارد.
همانی که بعضی وقت ها پشت سر مردم حرف میزند و گاهی بد جنس می شود.
البته گاهی هم خودخواه ! گاهی هم دروغگو ...
حالا یادت آمد من کی هستم؟
امیدوارم بین این همه ادم که داری ، من یکی را تشخیص دهی
البته می دانم که مرا خیلی خوب میشناسی.
تو اسم مرا میدانی. میدانی کجا زندگی می کنم
و به کدام مدرسه میرم.
تو حتی اسم تک تک معلم های مرا میدانی.
تو میدانی من چندتا لباس دارم و هرکدامشان چه رنگی است.اما ....
خدایا ! اما من هیچی از تو نمی دانم.هیچی که دروغ است.
چرا،یک کمی می دانم.اما این یک کمی خیلی کم است.
راستش من این دفتر را برای همین خریده ام.
آخر میدانی؟ من مدت هاست که می خواهم برایت بنویسم.
البته من همیشه با تو حرف زده ام.باز هم حرف میزنم
اما راستش چند وقتی است که چند تصمیم جدید گرفته ام.
دوست دارم عوض بشوم.دوست دارم بزرگ بشوم.دوست دارم بهتر باشم
من یک عالم سوال دارم.سوال هایی که هیچ کس جوابش را بلد نیست.
دوست دارم تو جوابم را بدهی.
نمی دانم.شاید هم من اصلا سوالی ندارم.
و می خواهم تو به من سوال های تازه یاد بدهی.اما باید قول بدهی کمکم کنی.قول میدهی؟
راستی.یادت باشد.این دفتر یک راز است خدا !!
راز من و تو.
خواهش می کنم درباره این دفتر به کسی چیزی نگو.حتی به مادرم !
از یک جایی شروع کن.
تو هم یک جوری سر صحبت را با خدا وا کن.
یکم از خودت بگو.
درست است که خدا تو را خوب میشناسد،
اما عیبی ندارد.خودت را به او معرفی کن.
راستی ! تو چه برنامه ای داری؟ می خواهی توی این دفتر چکار کنی؟
به خدا چه می خواهی بگویی؟چه می خواهی برایش بنویسی؟